
آرشیو مطالب محمدرضا طاهری


در این غروب آخر بین الحزن به من

از گریه هات دلم خیلی پریشونه

بعد بابام روی لب من و تو لبخند نیومد

عمرم چرا بستی تو چشماتو

پا میکشید و محضرش را پاک میکرد

روضه

آسمون پریشون بود زمین حیرون بود

سایه زده دست خزون رو سر یاس خونمون

اذان ظهر میگفتند اما حس و حالش ظاهرا رفته

عیدی رسیده است که در آن امید نیست

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

قرار من چه کسی بعد تو قرار علی است

بی تو بهار ما همان فصل خزان است

روضه

حسین وای

آخر این روزگار با ماها چجوری تا کرد

نفس میزنم برای شنیدن روضه های

ماه شبای تار من تویی حسین
