
آرشیو مطالب محمود کریمی


ای به فدایت همه جان جهان

برپاست نهاد آسمانها به علی

تا که سرمشق عشق املا شد

دیوانه و خرابم من

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

چشمانم امشب همچو زمزم شد

مثل شروع یک جریان در مسیر رود

انا مفتون بهواک متی ترانا و نراک

غروب جمعه میگیره دل ها

لبم مشغول آل یس

دریای عشق همدم ساحل نمی شود بی نقل یار

از عشقت دوباره دلامون

بال ملائک وا شده

شب شب مستیمونه آسمونم میخونه

رفتی و رفت پشت و پناه کبوتران

همه ی میخانه به صف

بین شک کردگان اگر انداخت

قدم بزن که دل هامون به زیر پاهای توئه
